چیزی نگو قسم نخور تموم حرفات یه دروغه
کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه
چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود
حس می کنم نبودی و بودنتم یه قصه بود
تو دیگه مردی و این حرفه آخره
بذار عشق تو از خاطرم بره
فکر می کردم قلبت مال منه
اما انگار صد شاخه می پره
اسمتو پاک کردم از تو دفترام
بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام
تو رو باور داشتمو می خواستمت
چرا آتیش کشیدی همه ی باورام؟؟
کسی نگفت بهم من خودم دیدم
اما راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم
وقتی تو رو از عشق خالی دیدم
به جای گریه به حالت می خندیدم
شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی
واسه ی همه عروسکه نمایشی
تو که میگذری ساده از این همه عشق
لیاقت نداری دیگه با من باشی!!!!
+ نوشته شده در شنبه
1384/07/09ساعت 11:34  توسط سمانه
|

برای فراموش کردنت تلاش نمی کنم ولی نمیدانم تو مرا از یاد برده ای یا نه؟
نگاهم هنوز منتظر است و خسته ، هنوز ...
با شروع پاییز تمام لحظه های بودنم با تو مرور می شود و من با خاطراتت روزم را شب می کنم.
دلم گرفته.....دلم برایت تنگ است . باور کن.....
قفس تنهاییم فقط به دست تو باز می شود.
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/05ساعت 16:7  توسط سمانه
|
من تکرار مداوم یک مرگ نیمه تمامم که به انتها نرسیده
قدمهای سیاه تولد دوباره ام به مرگ می کشاندش........
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/07/03ساعت 11:58  توسط سمانه
|
تو مپندارکه خاموشی من
هست برهان فراموشی من...
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/20ساعت 14:58  توسط سمانه
|
چه کسی می گوید من باور کردم ؟ چه کسی می گوید من فراموش کردم؟چه کسی می گوید آتش
عشق در وجودم خاموش شده؟ چه کسی می گوید...
حقیقت را نمی گوید...
من هنوز باور نکردم ، من فراموش نکردم ، آتش عشق نیز هم چنان در وجودم شعله ور است.
من هنوز شبها به یادت می خوابم و روزها بخاطر دلتنگی ات می گریم ، من هنوز مثل روزهای سرد
زندگیم به تو و خاطره هایت می اندیشم.
به آن روز سرد زمستان که باران تمام لباسهایم را خیس کرده بود و من غافل از سرمای آن روز در انتظار
آمدنت لحظه شماری می کردم.
به آن روز می اندیشم که دستان سردم را در دستان گرمت می فشردی و طوری نگاهم می کردی که
انگار اولین بار است مرا می بینی ـ همانطورنو و تازه ـ
یادش بخیر!! بهترین روزهای زندگیم گذشت من امروز اگر زندگی می کنم با یاد لحظه های با تو بودن
است ، اگر نفس می کشم به خاطر عشقی است که هنوز در وصالش می سوزم.
من هنوز باور نکردم.
...کاش آن زمان که دستش را بر شانه ام گذاشته بود ، گریخته بودم.
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/05/18ساعت 15:37  توسط سمانه
|
من در کجای زندگیم ایستاده ام؟؟؟!!
من که در کوچه پس کوچه های شهر انتظار گم شده ام در کجای
زندگیم ایستاده ام؟؟
من که با کورسوی فانوس قدیمی ام به روشنی دل بسته ام کجا
ایستاده ام؟؟
من که در کوله بار سفرم چیزی جز عشق نبود کجا ایستاده ام؟؟
بر بلندای آسمان اندوه یا در اعماق دریای غم؟ کجا ایستاده ام؟؟
با توام...
با تو که امروز نیستی و دیروز تنها تو بودی، با تو که خلاصه زندگی گم
شده ام شدی و سنگینی کوله بارم.
با تو که اول عشق هایم بودی و پایانش.
تو بگو...تو بگو من کجای زندگیم ایستاده ام؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/05/18ساعت 2:29  توسط سمانه
|
قول آمدنت را داده بودی یا نیا مدنت را ، نمی دانم.
به انتظار باز آمدنت نشسته ام یا آوار اندوه دیگر
نیامدنت به زمینم زده است،
نمی دانم.
......
من هیچ ،
تو خود بگو !
این چمدان بزرگ، یعنی
رهسپار تا همیشه رفتنی،یا
سوغات توست برای من از سفر دور
.......
سروده بهترین دوستم: حدیث نبی زاده
+ نوشته شده در شنبه
1384/04/25ساعت 12:33  توسط سمانه
|
پیش تر از آنکه بروی،
تنهایی من همیشه آغاز می شود.
از آن تو این جهان پر آمد و رفت
مرا همین کلمات کافی است،
که همیشه بوی تو را بدهم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/04/20ساعت 13:17  توسط سمانه
|

از چه بنویسم ،از که بنویسم؟؟؟
نمی نویسم چون شاید کوچکترین علامت حضورم ، کوچکترین علامت بودنم ، از ذهن تو پاک شود.
نمی نویسم شاید به نبودنم عادت کنی . نمی نویسم که مرگم را باور کنی ، من نمی نویسم چون
تو را خسته تر نکرده باشم ، نمی نویسم چون زودتر فراموشم می کنی ، نمی نویسم چون باخته ام
نمی نویسم چون شکسته ام، نمی نویسم چون خسته ام، نمی نویسم چون مرده ام.
نمی نویسم چون ...
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم.
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم، یک کلام در جزوهایم هیچ ننوشتم، من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت ، عشقم مرد ، یارم رفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/04/01ساعت 2:36  توسط سمانه
|
عشق به مردگان واقعی ترین چیزی است که وجود دارد.
چرا به زندگان عشق نمی ورزیم آنگونه که با شعوری غریزی،
آنها را که دیگر هرگز صدایشان در روی زمین
شنیده نمی شود ، دوست می داریم؟
کریستین بوبن
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/03/18ساعت 11:30  توسط سمانه
|
در خرابات دلم چیزی است مثل صدای نفسهای تو
.چیزی شبیه گونه های خیست که از من پنهانشان می کنی
.چیزی به زلالی عشقمان.در دلم اندوهی است به
وسعت کویر بی انتها و چیزی باز شبیه تو،مثل تو، عین تو
. موسیقی لحظه هایم به نت هایی نگاشته شده که کلید سل آن را تو نوشتی
و سه تارم تو را می نوازند.
روزی از روزهای گرم تابستان کسی که نزدیکمان بود و در عین حال دور ،
از دنیا رفت.با رفتنش عشق را نثار من و تو کرد و
این هدیه بزرگ را در قلب من و تو کاشت .
می دانم که خوشحال است...!!
و حالا اندکی تا سالگرد پروازش مانده و باور دارم
که او امسال هم هدیه ای برایمان خواهد داشت.
+ نوشته شده در شنبه
1384/03/14ساعت 17:34  توسط سمانه
|
کاش می توانستیم تمام لحظه هایمان
را آغشته به عطر عشق کنیم و
تمام ساعات زندگیمان را بکوشیم برای رسیدن.
کاش باران به جای صورتمان ،
دلهایمان را می شست و شفاف
می شدیم مثل روز اول تولد.
کاش ستاره ها هنوز در آسمان شهرمان چشمک می زنند و شب ها آسمان را نور باران می کردند.
کاش هنوز هم می شد بساط خواب را روی پشت بام پهن کرد و به ستاره ها خیره شد.
کاش هنوزم حیاط بود و حوضی با ماهیها ی قرمز و گلدانهای شمعدانی صورتی.
کاش...
+ نوشته شده در شنبه
1384/03/07ساعت 15:49  توسط سمانه
|
شیعه یعنی عشق بازی با خدا...
در گذشت شاعر بزرگ تاریخ معاصر ، مدیحه سرای اهل بیت ، محمد رضا آغاسی را به تمام دوستان اهل شعر و هنر تسلیت می گویم. برای آن مرحوم از درگاه پروردگار اجری عظیم مسئلت داریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/03/04ساعت 0:19  توسط سمانه
|
جهانی را که در آن زندگی می کنیم،مسحور عشق است و بدون
وجود این افسون لحظه ای دوام نمی آوریم.

دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آب دریای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند.
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت،و مهربانی را نثار می کرد.
دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من رفت و در جنوب ترین جنوب با من بود.کسی که ...
دگر کافیست ، بیا ، بیا برویم به آستانه گلهای سرخ در صحرا و مهربانی را ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/03/01ساعت 1:25  توسط سمانه
|
باران!!!فریاد رحمت الهی.

باران می بارد، و من جادوی باران را سجده می کنم،چقدر زیباست!!!!
صدای باران روی شیشه ، صدای رعد و برق و بوی خاک. اکنون که می نویسم زیباترین روز خدا به تصویر کشیده شده. زیباترین رنگها و زیباترین صداها . آه.................... عمیق نفس بکش! بگذار باران با لطافت صورتت بیامیزد و شیشه عینکت را خیس کند. دستت را دراز کن تا گرمی آن را در زیر آسمان بارانی نثارم کنی و معجزه لبخندت را از من دریغ مکن که مرا پرواز می دهد، بگذار در این باران بهاری لذت با تو بودن را تجربه کنم ، بگذار با تمامی وجودم عشق جاودانه ام را به تو تقدیم کنم، به تو که به لطافت بارانی و به زیبایی جادویش!
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/02/26ساعت 16:27  توسط سمانه
|
تسبیح کوچک دلم
تسبیحم کوچک بود و سی و سه دانه بیشتر نداشت، سی و سه دانه گلی ، دانه های گلی ، هر کدام قسمتی از من بود ، تسبیح دانه گلی، مرا به یاد خودم می انداخت . به یاد دانه کو چک قلبم. هر روز خدا را زمزمه می کردم، دانه های کو چک گلی با اسمش می چرخیدند.و آنجا بود که فهمیدم راز چرخیدن همه ذره ها این است. دوستم که به خانه خدا می رفت،تسبیح دانه گلی را به او دادم تا با خودش ببرد. تسبیحم بی تاب بود ، بی تاب رفتن و گردیدن. عمری توی دستای من گردیده بود و حالا دلش می خواست دور او بگردد. دوستم بر گشت ، اما تسبیح دانه گلی هرگز بر نگشت. تسبیح دانه گلی زیر باران،زیر اشک یکریز فرشته ها حل شده بود.توی موج هروله و طواف . از دانه تسبیح دیگر هیچ چیز نماند. حالا پاره های دلم رو به نخ کشیده ام و روزی را دعا می کنم که از این تسبیح هم چیزی نماند. روزی که تسبیح دلم هم دور او بگردد و دیگر بر نگردد.
عرفان نظر آهاری ـ چلچراغ، شماره ۴۰
+ نوشته شده در شنبه
1384/02/24ساعت 14:8  توسط سمانه
|

روزها می گذرند و این گذر زمان است که ما زندگیمان را به آن سپردیم. راستش از بابت یک چیز خوشحالم و آن این که هیچ گاه از نهایت قلبم نا امید نمی شوم و می دانم که خدا هیچ کدام از بندگانش را تنها نمی گذارد . مخصوصا من و تو را که به دنبال یک عشق پاک روزها را شب می کنیم.
دو چیز وجود دارند که هرگز نباید از یاد بروند:
بردباری ـ بدان معنا که بگذاریم رخدادها مسیر خود را پی گیرند.
وفاداری ـ به آنچه در آرزویش هستیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/02/22ساعت 18:24  توسط سمانه
|
چو آمدی ، به تن آشفته گشتم از دیدار
چو رفتی،از غم تو سر به سنگ کوبیدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا
گریز عطر تو از راه دور بوییدم.
هوس به سینه ام آشفت تا تو دور شدی
نفس ـ دریغ! ـ دگر با تلاش یار نماند
چو آمدم که غریوت دهم :ز ره برگرد
وجودم آب شد از من دگر غبار نماند...
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/02/20ساعت 12:50  توسط سمانه
|

فرهاد از دوری شیرین در بیستون مرد اما هیچکس نفهمید که شیرین را به جرم عشق به فرهاد کشتند....
+ نوشته شده در شنبه
1384/02/17ساعت 17:49  توسط سمانه
|
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
اگرچه می دانستی،
که عاقبت آن درخت می افتد،
دلت ریخت
نگاهت به لرزشی آمیخت:
دو قطره آرام
باری،
جهان همیشه به عشق
آری
همان دو قطره ی عشق زنده خواهد ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/02/13ساعت 16:18  توسط سمانه
|
روزها به دنبال ستاره ای می گشتم که هر گاه به آسمان نگاه کردم برایم چشمک بزند.روزها در پی یک نگاه قدیمی، یک حرف آشنا و یک صدای عاشق می گشتم.روزها را به امید باران عاشقانه اش و شبها را برای دیدن رویایش سپری کردم.لحظه ها را با فکر بودنش تا انتهای نفسم میشمردم. می خندیدم به امید گرمی دستانش و اشک می ریختم به خاطر دلتنگی نبودنش. نمی دانستم کیست و کجاست،اما می دانستم که خواهد آمد.عاشقش بودم قبل از آمدنش ، قبل از دیدنش و قبل از شناختنش . کودکی ام همچون نوجوانی و نوجوانی مثل جوانی سپری شد.و من همچونان در پی نیمه ی گمشده خورشید ها را می شمردم و به ماه می رسیدم و دوباره شمارش ماه و رسیدن به خورشید.
تا اینکه...
رسید، آمد و من با تمامی وجودم او را حس کردم.نگاه عاشقش را دستان گرمش را ،صدای قدمهایش را و روح بلندش را. عاشقم بود و مرا نیز عاشق خود کرد.و من در یافتم این همان ستاره ی آسمانم و همان فرشته کوچک زندگی من است.که سالها بدون اینکه بخواهم به دنبالش بودم.همان نیمه ی گمشده همان باران عاشقانه و همان رویای شبانه .
اما امروز...
نمی گذارند این دو نیمه، واحد شوند . نمی گذارند برسند و آنها در و سط راه خسته مانده اند اما باز دست در دست هم پله ها را بالا می روند شاید روزی بعد از این همه هجران ، وصال یابند .
به امید آن روز...
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/02/12ساعت 15:59  توسط سمانه
|
بایدم در همه عمرچشید،
مزه شربت هر زهری را
پر ملامت ز ملامت هاشان
که به من خواهد از هر که رسید
تن اگر در بدهم(یا ندهم گوش با حرف گزاف هر کس).
شوق بیگانه دریایی من می باید
از بسی ریزش سنگ حمقا
به گل آراید از خونم تن.
ای دریغا که مرا با همه این قوت دید ،
بایدم گفت خوش و زشت شنید !!!
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/02/06ساعت 15:13  توسط سمانه
|
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من به قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:یکدست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما میکند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ،وگر فریاد من رسا من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم...
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/02/05ساعت 17:27  توسط سمانه
|
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
واژه ای در قفس است
خدای را سپاس که باران را برای شکفتن عشق و طراوات وجود آفرید .
این وبلاگ را به تمام دوستانم نازنینم که در زندگی یاد می کنندم به نوازشی و پس از مرگم به طلب آمرزشی .
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/02/04ساعت 16:16  توسط سمانه
|